تبليغاتX
برف سیاه

برف سیاه

برفیست که بر سر من می بارد

برای جگر داغ

 

بمان آموزگار ناز تا بنگرم بر تو به نياز از براي عطر ليموي  زير سينه بند زرين ات . نرو . دست بگذار بر موهايم تا زانوان شكسته ام در محراب تنت با افتخار طعم بندگي را بِچِشَند. بيا در فاصله ي تخته و نيمكت ، تمناي تن را تجربه كنيم با رقص سركش افيون و شراب . بگذار بوسه از انگشتانت اوج گيرد تا چاله ي گلو . كشتزار موها را پس بران تا كمرگاهت قوس گيرد از فشار پنجه هاي تشنه ام . دريده شو پيراهن از نقطه ي تلاقي دو غلاف كتف ، اي پيراهن خيس عرق شرم . من اين پوست را به يادگار تركه هاي سوخته ، مجروح چنگ و دندان ميكنم.

تاس مي ريزم با مردمك ها تا لب بر لب زنيم اي خفته خاطره ي خوابهايم. بگو كيستم در ميان اين عظمتِ باران زده از هوس كه تنت ريخته در فضاي دَم زده ي نَفَس . رد شو از آغوش تنگم اگر قرض نفرت از كودكان را ادا كرده اي. من سراينده ي دو شاهواره ي حيات تو هستم . در اين عصر دلگير سياه ، عريان شو ! پا بگذار بر بام دو نيمكت ، رخ از حقيقت بگشا اي سرخ جامه ي هار .

مي پرستمت اي ببر زخم خورده ي نَرينه گان . سالوس فرشته آسا . اشك حسرت . اينجا من و تو هستيم و گچ و كتاب . چه آموختم ؟ هيچ . جز تو . از كه برترم ؟ هيچ . از لرزه ي شنيع ساق مستت . بخوان مرا . اينگونه در تاب دامنت خواب مي روم . درس من اينست . رسم من اينست . من اينم دلبر خاموش سخن. شاعري از چاه جهنم كه پريده به بهشت سُرينِ تو در ميان اين همه دهن كجيِ واژه ها و اَشكال . بيا كه مُثله شده ام به تيغِ حجبِ نگاه . من هزاربار تو را در خلوتِ ذهن...دريده ام ؛ به ضرب هزار ساز در جمع باكره گان بي حيا . بيا ، من در اين ورطه از تو زاده مي شوم . بيا ، من مادري چون تو را مي طلبم و همسري از تو و دختري كشيده از ميان تنت ... بيا كه اين دَم ، كوتاه است .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:35  توسط هادی جاودانی  | 

 

 

اینطور نگام نکنین. کارتون تمومه . امشب میخوام نسخه تون رو بپیچم وبعد...پرواز ...ازتو مخم میرین بیرون. مثه اینکه قانون فراموشتون شده . تو این ورق پاره ها فقط یه دستخط رویت میشه اونم واسه منه ،مال منه . من !

میخوام حالتون رو بگیرم . امشب قصه بی قصه . دیگه نمیذارم وسط موضوعاتم بچرین و مفت مفت مشهور شین . بیخودی که اینجا نیستم . خیلی حالیمه . حالا دلتون رو بسوزونم یا نه ؟ هان ؟ بگم چی دارم که شما ندارین ؟ فعلا بدونین تو جیبمه ولی رو که نمیکنم . واسه شما رو کنم ؟ نه ، اندازه ی این حرفا نیستین . اگه طالب موندنین باهاس بازی کنین . تو چی گفتی خیکی ؟ باز روت زیاد شد ! گذاشتمت نقش اول یه موضوع جنایی ولی ریدی تو طرح و ایده ام مردک . آره تو انتر. بشین رو صندلی ات . میگم بشین حرف نباشه . بی پدرمادر،انگل،بی وجود. هی تو کجا ؟ بتمرگ سرجات گیس بریده. واسه بقیه کلوپاترایی ، زیر تیغ ذهن ما پری بلنده ! سَرِت رو به باد میدی دوباره پاشی . زِر زِر عاشقونه نکن تا خشکت نکردم . به به ، بابا کوری . دو سه قدم راه رفتنت هم با اراده ی منه ، حالا ادای زورو رو میخوای دربیاری . با یه خط خطیه خودکار میخوابی سرجات قرتی صفتِ بچه باز. خودت بگو ، چند بار زور زدم ازت ژان والژان بسازم ولی دنبال غلام بچه های ذهنم رفتی پی الواطی . حالا تو پرونده ات اسم هیچ نقشی ثبت نشده ، ولی دیگه دیره ، دیگه باهاس بری ، بری بمیری . البته الان بتمرگ . گفتم بتمرگ . آره . خوبه . حال میکنم حال میگیرم . شما حرفی داری جناب ؟ با شما هستم . بله ، هنوز تو حس نقشِ قبلی ات موندی ؟بارونی پوش بی عرضه ! قدم رو توی پاریس ، مسکو ، لندن و نیویورک هی تو بارون راه رفتی ولی عرضه ی خودکشی نداشتی . کی شخصیت داستانش رو اینهمه جاها میبره . اونم مجانی . حرف نزن ، میگم حرف نزن دیگه . آره برو تو حس نقش قبلی ات . منم میرم تو پاراگراف بعدی واسه نقطه عطف.

فقط یه بار میگم ، حواستون جمع باشه . تو جیبم یه کاغذه . توش یه موضوع پرسروصداس. هرکی حدس زد می مونه تو مخم ، بقیه تشریف میبرن . قبول ؟ تو، تو چی؟ خوبه . شما؟ اوهوم . تو هم هستی ؟ خیله خب . حالا کار رو شروع میکنیم. پس برو تو حدس . اول کی میگه ؟ کی ؟ ای بابا خوف نکنین . فوقش میرین تو دنیای افکار یه چند روز چرخ میخورین بعد می چسبین به یکی دیگه عین من . از گفتن غلط نترسین . آره ، ترس نداره . خب ، اولی اش پاشه . دِ پاشین دیگه . تو، تو پاشو . آره ، بیا جلو . یه لحظه وایسا . خانوما آقایون ، خیکی دل و جرات پیدا کرده . حالا موقعشه . بگو. دِ بگو دیگه . میخوام بعدش راست تو چشمات بگم غلطه خائن . نترس. سرت رو بگیر بالا . بگو عزیز . نمی کشمت که ...خب....خب...خب...شرمنده ، کج زدی خورد تو خاکی . نه عزیز موضوع تو جیبم عاشقونه نیس . عیبی نداره . وایسا گوشه . دِ برو گوشه ، نترس . نه ، شوخی نیست ولی فعلا باش تا نوبت بقیه هم برسه . آره عزیز همونجا خوبه . دستت هم بگیر به شکمت . خب ، بعدی کیه ؟ یالا... تو؟ خوبه بیا جلو . سعی نکن خامم کنی ، باشه ؟ نگات نمیکنم . بگو . نه جلو نیا . میگم نیا . فقط بگو و برو. سرخ نشو . شایدم درست زدی تو خال ... چی ؟ اوهوم ... اوه ، اوه . اینو ببین ، میگه ترسناک . نه خوشگله غلطه . میگم غلطه . من باید تشخیص بدم و منم که میگم غلطه . دستمال اون گوشه هس بگیر رو چشمات . موهات هم بریز تو صورتت . تو یکی بد خطری هستی . بعدی ... بین شما کی اول میگه ؟ اگه تویی که احتیاج نیس تکون بخوری . ازهمونجا حدست رو بگو . نه ، از قیافه ی کریهت خوشم نمیاد . زِرِت رو بزن . .. نمیزنی نزن ... به به این یکی رو ببین ... به تو ربطی نداره بی عرضه . تو فعلا حواست به خودت باشه . خوش دارم حال این کوره رو بگیرم . پس خودت رو قاطی نکن . اصلا میخوام به همتون توهین کنم . من خدای شمام. پس خفه شین . وایسا سر جات بارونی پوش بی عرضه . تا اینجاش هم زیاد اومدی . تو اعتراضی نداری خیکی ؟ بکش کنار دستت رو زنک . خودکار دست من میمونه . آروم . گفتم آروم . برو عقب ... هی چاقو از کجا دراومد ! دیوونه ... که اینطور . حالا تو روی من وایمیستین ؟ ارواح عمه تون متحد شدین . تن به بازی نمیدین . آره ؟ می خواین تهدیدم کنین ؟ منو از بین ببرین ؟ ولی می دونین که این رسمش نیس . خیکی یادت نره کی بودی و حالا چی هستی . با تو هم هستم آقا کوره . از گوشه خیابون کشیدمت تو مخم . به جای سرما ، گرما . جای گرسنگی ، شکم سیری . پیش من بهت بد نگذشته . قبول گیس بریده . با تو بد تا کردم . مدام دست به دست میشدی ، پس اینجا و بیرون فرقی برات نداشت . اما یادت نره تو مخ من ساعت کارِت کمتره . نه ؟ تخت خواب و گردش هم داری . درسته ؟ پلیس هم نمیزنه تو سرت . پس تو هم بدهکاری .

من از اولش هم با این یارو که عرضه ی خودکشی نداره ، حال نمیکردم . حالاهم فهمیده ، واسه همینم تو روی من چاقو کشیده . یه قراره مردونه کار رو درست میکنه . وایسا عقب با تو حرفی ندارم . می بینین . داره میاد جلو. ترسیده . مثه شما واقعی نیس . میترسه سرش رو بکنیم زیرآب . چه بهتر . این نوشته یه اتفاق اینجوری میخواست. یه تصحیح ساده . میخوام دوره اش کنین اما خوف نکنین چون خودکار دست منه . چاقوش بهتون نمیخوره ، اگه بزنه ، البته اگه بتونه ، فقط خودش رو میزنه . دِ یالا خیکی تکون بخور . واسه چی زل زدی به من . برو جلو . می بینی ، داره تو خودش جمع میشه . الانه که چاقوش رو غلاف کنه . خیکی ، فکرت به موضوع کاغذ تو جیبم باشه . نقش اولش مال توئه . دوتای دیگه اش هم مال شما دوتاست . خیکی برو جلو . اوه اوه . دیدی ؟ نخورد بهت . گفتم که ... مرسی آقا کوره . خوب داد کشیدی . طرف جا خورد . عالیه خانومی . خیکی هلش داد حالا موقعشه . پاشنه ی کفشت رو دوباره بکوب . بکوب تو چشماش . دوباره ، دوباره . خوبه . بزن . آدمی که عرضه ی خودکشی نداره باید سَقَطِش کرد . بکوب ... دارم حال میکنم . هی خیکی ! بیا اینجا . حواست به من باشه . نترس صدامون نمیره اونور . ببین . موضوع تو جیبم درباره ی زندگی یه ... می فهمی که ... فقط یه شخصیت داره . حالا انتخاب با خودته . اونا که مشغول درب و داغون کردن صورت یارو هستن . پس بپر چاقویی که از دست بارونی پوش سُرید زیر صندلی بردار. .. اگه بزنی تمومه. آره خیکی جون تمومه. هول نکن . همه چیز ردیفه ؟ نه نه نه اول دختر رو ... صبر کن . حالا ! ... بسه . یه ضربه کافیه . عجب سوت کر کننده ای . بزار خونش بره ... بدو دنبال آقا کوره ... خاک تو سرت . چی شد ؟ عیبی نداره . مجبوره برگرده . مثه اینکه همچین کورِ کور هم نبود . حالا غمباد نگیر. بیا ... بیا اینجا . این کاغذ حالا مال توئه . بخوونش . خودت می بینی که موضوع پرسرو صدایی یه . من به قولم عمل کردم . خجالت نکش . بازش کن بخوون ... چیه ، رفتی تو لک . تا آخرش رو خوندی ؟ با توأم . دارم باهات حرف میزنم . فکر میکنی غیر این نقش به درد نقش دیگه ای هم میخوردی ؟ پس چی خیال کردی . موجودی عین تو نقش ِ گنده تر از این نمیگیره . پشتت رو می کنی به من ؟ اصلا گور پدرت . کاغذ رو بده بیاد . اوهو... چنگ و دندونت رو خورد میکنم .مثه اینکه شلاق میخوای . یالا! ... بده اش به من ... حالا گورت رو گم کن . چرا وایسادی ؟ نه ! نقش بی نقش . تو موضوع من دیگه جایی نداری . یه نگاه به دور و برت بکن ببین چی کار کردی . حالا یه فرقی بین خیکی و این جنازه ها وجود داره . من می کُشم . من زنده میکنم . اینو واسه بعدها یادت باشه . اما تو دیگه تو این چرخه نیستی . تو یه تفاله ای . اینم یه تیرخلاص ادبی . تمام .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:30  توسط هادی جاودانی  | 

موضوع انشاء: تنفر خانوادگی

 

دلایل نفرتم از بابا:

1- چون به من میگه اسپرماتوزوئید نحیفِ شهرستانی 2- چون لُخت می خوابه 3- چون لخت از حموم درمیاد 4- چون لخت سیگار میکشه 5- چون کوسه اس 6- چون با هر دو دست مینویسه و خطش خجالت آوره 7- چون دروغ که میگه ... ولش کن این دیگه خیلی مسخره اس 8- چون دوست داره همه فکر کنن خیلی زبله ، خونگرم و باب میل زنهاس 9- چون ادای بچه کوچیکا رو که در میاره عُقِت میگیره 10 – چون موهاش رو  حنا میذاره 11- چون عقده ایه ، پول نمیده ، نمیفهمه مُد چیه 12- چون کت شلوار مغز پسته ای میپوشه  13- چون همیشه خدا که ماچت میکنه ، دهنش بو میده 14- چون آزار داره مادرم رو به گریه بندازه 15- چون دیدم دستش کجه 16- چون زنده اس 17- چون هشتاد وسه سالشه 18 – چون یه بار ترکیه رفته فکر میکنه دنیا رو گشته 19- چون با لباس شنا میکنه 20- چون از مستراح که بیرون میاد زیپش بازه 21- چون سالم وسلامته ولی ادای مریض ها رو درمیاره 22- چون دوبار زده تو گوشم سَرِ زهر چشم گرفتن از بچه های فامیل 23- چون شب عید چادر زنونه سرش میکنه مثل ننه بزرگش قِر میده 24- چون خودشه که اسپرماتوزوئید نحیف شهرستانیه 25- چون خودشه که چهار تا زن دیگه داره 26- چون خودشه که لایق لقبه و  رو ما لقب گذاشته 27- چون تریاک رو اماله میکنه 28- چون پسته ی توی جیبش رو  به هیچکی نمیده 29- چون سر سجاده اش کفار رو لعنت میکنه 30- چون تامیگی سلام میگه بپر تو کُلام 31- چون خاطراتش جعلیه ، میگه نقش اول فیلم فریاد زیر آب بوده 32- چون هنوز عینک نمیزنه 33- چون یه خط شعر بلد نیست34- چون عاشق حرفای خاله زنکیه 35- چون هر وقت میخوابه همه باید بخوابن 36- چون هر وقت پا میشه همه باید پا بشن 37- چون میگه خدا میبردش بهشت تا از دستمون خلاص شه 38- چون نصف شبها قایمکی فیلم نگاه میکنه 39- چون پادرد که میگیره جوراب زنونه میپوشه

- چند مورد مونده ؟

- 54 تا

-خیله خب، کافیه

- آقا ببخشید ... میشه فقط یه دونه دیگه اش رو بخوونیم ؟

- نه !

- فقط یکی

- نه! برو بشین سر جات

- چشم آقا

و من که پدر هشتاد و سه ساله ام سرپا می شاشد رفتم و نشستم.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 0:40  توسط هادی جاودانی  | 

تا چایتان را بخورید و سیگاری بکشید، من با چند داستان برمی گردم ...

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط هادی جاودانی  |