تبليغاتX
برف سیاه

برف سیاه

برفیست که بر سر من می بارد

از طرف ب.ك

برف سياه نيمه شب من ؛ آيا مي داني كجاي كائناتم؟ خود تصور مي كنم ، رستگاري هستم كه سراسيمه و سيه سيما ناسزاگويان در سكوت سنگين سپهر جابلسا سرنگون مانده ام .

آه كه دلم آشوب است و نمي دانم چگونه آنرا بيارامم. شايد من ، سياه چاله نيمه شب ، مطرود دو عالم باشم يا نظر كرده اي كه زار مي زند به نفرت . من سياه چاله شب با تو كه همواره نيمه شبان بر من مي باري ، همتايي هستيم كه نمي دانيم از كجاييم ، به كجاييم و...

گاه قصد سفر دارم و گاه و بيگاه به اميد فردايي مي انديشم كه در پس پشته ي پيشكشي از يگانه آفريدگار گيتي ام . نمي گريم اما بغض دارم به دل قدر دريا. به هنگامه اي كه عشق زار مي زند به نفرت ، دوست دارم حيلتي استوار كنم تا نه فلك بر عرش خالقش بگريد؛ آنچنانكه مكرر به درد دل در سكوت مي گريم . من دلداده دل فسرده اي هستم كه به دلالت دل آساي دلسوز هستي دل بسته ام . اميدم آن است كه يگانه پروردگارم بر من بگريد . برف سياه من ، تو نيز خلاف من، نه به آواي دل ، بل به نگاه چشم همچون قطرات الماس گون ببار . دوست دارم مرواريد آفرينشگر هستي تو در صدف مادينه اي دل نواز دُر شود تا اميد در سياهي بارش ات نمايان شود .

پر بپوي ، دير بپاي ، دوست بمان .   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 19:24  توسط هادی جاودانی  | 

تقديم به برف سياه ( از طرف مش )

اي زاهد ناكار كه بر من نگراني

ديديم كه از جمع همه بوالهوساني

در كسوت ياران تو مرا موعظه كردي

غافل من بيدل كه تو از بي خبراني

از عشق همي گفتي و عرفان شدي از بر

افسوس نديدم كه تو هم جنس زماني

گر در صف دربار تو من شعر سرودم

خواندي و نگه كردي و گشتي عصباني

گفتي مكن از حادثه با خلق تماشا

مي دانمت اي شيخ كه اهل فوراني

بر مسند وعظ تو كجا زهره انكار؟

آنجا كه تويي عارف اين هر دو جهاني

سجاده كجا؟ عشق كجا؟ معرفتي كو؟

زنهار بدان شيخ نه ايني و نه آني.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:41  توسط هادی جاودانی  | 

براي باب تنها

سگ نیز به گربه ای آراسته شد

نق نیز به غرغری آراسته شد

گاویم و خرامان به چراگا برویم

تف نیز به لعنتی آراسته شد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 15:43  توسط هادی جاودانی  |