تقديم به برف سياه ( از طرف مش )
اي زاهد ناكار كه بر من نگراني
ديديم كه از جمع همه بوالهوساني
در كسوت ياران تو مرا موعظه كردي
غافل من بيدل كه تو از بي خبراني
از عشق همي گفتي و عرفان شدي از بر
افسوس نديدم كه تو هم جنس زماني
گر در صف دربار تو من شعر سرودم
خواندي و نگه كردي و گشتي عصباني
گفتي مكن از حادثه با خلق تماشا
مي دانمت اي شيخ كه اهل فوراني
بر مسند وعظ تو كجا زهره انكار؟
آنجا كه تويي عارف اين هر دو جهاني
سجاده كجا؟ عشق كجا؟ معرفتي كو؟
زنهار بدان شيخ نه ايني و نه آني.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 15:41  توسط هادی جاودانی
|
