از طرف ب.ك
برف سياه نيمه شب من ؛ آيا مي داني كجاي كائناتم؟ خود تصور مي كنم ، رستگاري هستم كه سراسيمه و سيه سيما ناسزاگويان در سكوت سنگين سپهر جابلسا سرنگون مانده ام .
آه كه دلم آشوب است و نمي دانم چگونه آنرا بيارامم. شايد من ، سياه چاله نيمه شب ، مطرود دو عالم باشم يا نظر كرده اي كه زار مي زند به نفرت . من سياه چاله شب با تو كه همواره نيمه شبان بر من مي باري ، همتايي هستيم كه نمي دانيم از كجاييم ، به كجاييم و...
گاه قصد سفر دارم و گاه و بيگاه به اميد فردايي مي انديشم كه در پس پشته ي پيشكشي از يگانه آفريدگار گيتي ام . نمي گريم اما بغض دارم به دل قدر دريا. به هنگامه اي كه عشق زار مي زند به نفرت ، دوست دارم حيلتي استوار كنم تا نه فلك بر عرش خالقش بگريد؛ آنچنانكه مكرر به درد دل در سكوت مي گريم . من دلداده دل فسرده اي هستم كه به دلالت دل آساي دلسوز هستي دل بسته ام . اميدم آن است كه يگانه پروردگارم بر من بگريد . برف سياه من ، تو نيز خلاف من، نه به آواي دل ، بل به نگاه چشم همچون قطرات الماس گون ببار . دوست دارم مرواريد آفرينشگر هستي تو در صدف مادينه اي دل نواز دُر شود تا اميد در سياهي بارش ات نمايان شود .
پر بپوي ، دير بپاي ، دوست بمان .
