تبليغاتX
برف سیاه - یادداشت پیش از زندگی

برف سیاه

برفیست که بر سر من می بارد

تقدیم به مَش

آری تنها و دلزده بر بستر زندگی خفته ام . مگر رویا دست بر چهره ام کشد تا کابوس پایان یابد.اینجا در آرام گاه خواب به نتیجه می نگرم.صحت و صقم راه بر من نامعلوم است. لحظه لحظه نفس از دست می دهم . مغازه مغازله ... تعطیل. کلام عارفانه مختومه شد. سرکش این قلم به ابر کاغذ نشانه رفته. باران...باران می خواهم. بارانی به رنگ جوهر سیاه این قلم ...به باریکی تن خط. بکوب قلب در قفس دنده.پرپر بزن حنجره. روحم بیمار هوای خنک سلامتی است. دست بده عزرائیل. کارم با پشت سرم تمام است.برویم تا طبقه آخر ساختمان انکار. متنفرم از گل! از مرغ سیال دریا! لبخند! اشک تمساح!عشق با منت! از پالتوی عاریه ی هویت... برویم. من خود را می کشم. می کشم تا پوستم بترکد.استخوان بپکد و خون لخته شود ... برویم .اینجا دیگر جای ماندن نیست.

اسلحه کشید و لوله بوسه زد به شقیقه اش. با انگشتی که روزها سر خاراندن به عهده او بود ماشه را چکاند.گلوله بی پروا فرو رفت داخل سر . رگ برگ ها را از هم شکافت و مخ را متلاشی کرد. نبض حیات به تاخیر افتاد. مگس اضطراب از میان لخته اوج گرفت. پر زد و گور به گور شد. بدن... راحت و آرام لرزید. کار به پایان رسیده بود. دور لامپ اتاق شب پره طواف نور می کرد. سوت قانون از چهار راه مکیده می شد به درون فضای روی صندلی. افسوس! آسمان خواب بود. عزرائیل هم . زندگی پس از مرگ منتظر دستور آغاز ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:48  توسط هادی جاودانی  |