برای موزماهی بزرگ
مرد كمي زيباتر از خوك است و زن اندكي جذاب تر از زرافه. مرد، زبان به پوزه مي مالد در اضطرار. زن، سُم به تخت مي كِشد در اضطراب. هواي رخوت زده ی راهروي انتظار، خالي از نَفَس مزاحم است. ساعتِ نصب بر پيشاني اتاق عمل، پرستار زمان است. مرد در احتياج معجزه، حسرت زده مي انديشد: اميدوارم پروردگار از چهره ی من در او نَدَمَد، و زن در پيچ وتاب دفعِ درد مي نالد: آه، اگر شبيه من باشد مي ميرم. دِل دِل ها ادامه مي يابد تا درها گشوده مي شود. ساعت از آنچه مي بيند سكته مي كند اما اين زمان است كه مي ميرد. دكتري پُرخال تر و خونسردتر از مار، پيش مي آيد تا مقابل تنِ قوزكرده در راهرو. خوك با ديدن او روي دو پا مي ايستد. بُزاق سوال از پوزه اش آويزان مانده. نيش مار مي جنبد و تاكيد مي كند هر دو سالمند. خوك، عنان گسيخته و سرمست، خن خن كنان به سمت طويله مي دود. مار هم پشت سرش مي خزد. در گوشه ی طويله، محبوبِ لميده بر كاه، گردن دراز خود را بالا مي آورد و مجنونِ تازه وارد، پيش مي آيد و بدوي ترين بوسه را به لبهاي او وامي گذارد. مار از دور گرماي دلداده ها را حس مي كند. زرافه، موجود افتاده ميان كاه را به خوك نشان مي دهد و مي گويد: نوازشش كن. خطِ لبخندِ خوك مي پرسد: اين واقعا توله ی ماست؟ خداي من! چقدر زيباست. زرافه غمزه بر غم زده مي گويد: بله. مي بيني چقدر شبيه توست! من به آرزوي خود رسيدم. خوك جنس عشوه مي گيرد: نگاه و لطافت تو را دارد. حالا ديوانه وار مي پرستمش.
مار به آرامي پيش مي آيد. زرافه مي گويد: عزيز دلم را مي بينيد؟! مار تعظيم مي كند، سر فرود مي آورد تا روي جمجمه ی توله. لحظاتي به همان حال مي ماند. سپس عقب مي آيد و زهرخند كشداري بر آرواره اش مي بندد. خوك در مقام رفع اهانت، بي مقدمه مي گويد: نيشتان را ببنديد.
مار بي محابا سمت او گردن مي كشد ولي در پاسخ به گستاخي خوك، ترجيح مي دهد لحظه اي تامل كند. زوج جوان با اخم منتظر عذرخواهي او هستند. مار از آنها فاصله مي گيرد و درِ طويله را باز مي كند كه برود، اما همانجا سر مي گرداند طرفشان. ماهيچه ی دو لب را در تضاد با هم به عقب جمع مي كند. خنجرِ نيش ها نمايان مي شود. مار مي گويد: همين كه شما او را زيبا مي بينيد كافيست اما براي من فقط يك توده ی چروك است. از در بيرون مي خزد و طنين آخرين كلامش، طويله را به لرزه مي اندازد: خودِ شتر!
ساعت، سكته ی خفيف را رد مي كند و دوباره به تپش مي افتد. بيمارِ تحت نظرش نيز دوباره زنده مي شود. درون اتاق، مرد در كنار همسرش ايستاده است. پتك آشفتگي لحظه، او را خرد كرده است. شايد زمان مي خواهد تا خود را جمع كند. البته زمان ديگري هم لازم است، براي دفع نفرتي كه در آنجا مانده بود. گفتنِ يك تك جمله، جمله اي به اين منوال: برو به جهنم كور حسود !
